محمدرضا شاه پهلوی، بچههای تهران و پناهندگان یهودی در ایران
در میان تاریکترین فصلهای جنگ جهانی دوم، روایتی کمتر گفتهشده وجود دارد: روایت هزاران پناهنده لهستانی، از جمله یهودیان اروپای شرقی، که پس از فرار از اشغال نازیها و عبور از شوروی، به ایران رسیدند.
ماجرا از ۱۹۴۱ آغاز شد؛ سالی که ایران به اشغال متفقین درآمد، رضاشاه کنار رفت و محمدرضا شاه پهلوی به سلطنت رسید. ایران، در میانه جنگ، به یکی از مسیرهای حیاتی انتقال نیرو، غذا، دارو و پناهندگان تبدیل شد.
در سال ۱۹۴۲، بندر پهلوی، انزلی امروز، یکی از دروازههای ورود پناهندگان شد. دهها هزار لهستانی، خسته، بیمار، گرسنه و آواره، از راه دریای خزر وارد ایران شدند. در میان آنان چند هزار یهودی هم بودند؛ انسانهایی که از لهستان، از اردوگاهها، از تبعید، از گرسنگی و از سایه مرگ گریخته بودند.
از دل همین مسیر، نامی در تاریخ ماندگار شد: «بچههای تهران».
آنان عمدتاً کودکان یهودی لهستانی بودند؛ بسیاری یتیم، بسیاری بیخبر از سرنوشت پدر و مادر، بسیاری زخمی از آوارگی و گرسنگی. ایران برای آنان پایان رنج نبود، اما یک ایستگاه نجات بود. در تهران برایشان پناهگاه، غذا، درمان و سازماندهی فراهم شد. بخشی از این کودکان بعدها در ۱۹۴۳ به فلسطین تحت قیمومت بریتانیا رفتند و در تاریخ یهود به نام «Tehran Children» شناخته شدند.
اما همه نرفتند.
برخی از پناهندگان از ایران عبور کردند. برخی به فلسطین، هند، آفریقا، نیوزیلند، مکزیک و دیگر نقاط جهان رفتند. برخی هم در ایران ماندند، زندگی ساختند، خانواده تشکیل دادند و بخشی از حافظه خاموش این سرزمین شدند.
این داستان مهم است، چون نشان میدهد ایران فقط جغرافیای سیاست نبود؛ در لحظهای از تاریخ، پناهگاه انسانهایی شد که اروپا آنان را به کام مرگ سپرده بود.
در روزگاری که بسیاری از کشورها درهای خود را به روی یهودیان بستند، هزاران آواره از خاک ایران عبور کردند، نفس کشیدند، درمان شدند، جان گرفتند و دوباره امکان زندگی یافتند.
«بچههای تهران» فقط یک عنوان تاریخی نیست.
یادآور این است که گاهی یک شهر، یک بندر، یک کشور، میتواند میان مرگ و زندگی بایستد.
این بخشی از تاریخ ایران است؛ تاریخی که باید گفته شود، دقیق، انسانی و بیتحریف.
یاد آنان که ماندند.
یاد آنان که رفتند.
و یاد کودکانی که تهران برایشان نام نجات شد.

https://a.co/d/0dv6sVGu